خرید بک لینک

درباره سایت

453

آخرین مطالب

امکانات وب

خیلی جوون بودیم. هنوز نه من و نه اون به 25 سال نرسیده بودیم. قوی و با انرژی و پر از امید.داشتیم از سربالایی یکی از خیابونای آفریقا بالا میرفتیم.جفتمون عاشق فیلم "شب های روشن" موتمن بودیم. دیالوگ "این ادامه مطلب

برچسب: نویسنده: باربد کاشانی تاريخ: شنبه 30 فروردين 1399 ساعت: 13:12

هر بار که روز تولدم میگذره، احساس میکنم جای یکسال بزرگتر شدن، بیست سال پیرتر شدم.یادم میاد که از اولین روزی که فهمیدم کاملا تنهام، به جای بزرگتر شدن، فقط پیرتر شدم.به تاریخ عادی 33 سال زندگی کردم، ولیادامه مطلب

برچسب: نویسنده: باربد کاشانی تاريخ: شنبه 30 فروردين 1399 ساعت: 13:12

دوستی منو به محفلی دعوت کرد که اسم محفل، در کمال فروتنی، "روشنفکری" بود.جایی بود که شعر خوانده میشد، فیلم نقد میشد، کتاب معرفی میشد و کارهایی از این دست که اگه توی جامعه امروز ما کسی انجام بده، با پوزادامه مطلب

برچسب: نویسنده: باربد کاشانی تاريخ: شنبه 30 فروردين 1399 ساعت: 13:12

میانِ آفتابهای همیشه
زیباییِ تو
لنگریست
نگاهت
شکستِ ستمگریست
و چشمانت با من گفتند
که فردا
روزِ دیگریست.

زیر این شعر نوشته بودم: دلیل زیبایی خنده هاشو نمیتونم درک کنم، ولی حجم شادی لذت بخشی که از دیدن خنده هاش توی دلم فوران میکنه رو چرا.

امروز بعد از 8 سال میفهمم خنده ها هم نیاز به محافظت دارن، از اون مهم تر، فهمیدم که هیچ وقت نمیشه شیشه های شکسته رو مثل روز اولش کرد، دلی که شکست رو هم همینطور

برچسب: نویسنده: باربد کاشانی تاريخ: يکشنبه 18 اسفند 1398 ساعت: 4:24

چند روز پیش، برای دریافت مدرک دانشگاهیم برگشتم به شهر سیاه. شهری که همیشه تاریک تاریک بود، تا روزی که برای اولین بار "زیبا" رو دیدم.بطور بسیار شگفت آوری، یک دوست مشترک مارو به هم رسونده بود. حتی سالهادامه مطلب

برچسب: نویسنده: باربد کاشانی تاريخ: پنجشنبه 14 آذر 1398 ساعت: 21:46

اینکه چرا هنوز نمردم یا اینکه چرا نمیمیرم، برام سئوالی شده که وقتی بیشتر بهش فکر میکنم، حریصانهتر منتظر مرگ میشینم.

برچسب: نویسنده: باربد کاشانی تاريخ: پنجشنبه 14 آذر 1398 ساعت: 21:46

۶ ماه بود فکر میکردم دختره رو دوست دارم. یعنی هربار میدیدمش ناخودآگاه حس خوبی پیدا میکردم. امروز فهمیدم چرا فکر میکردم ازش خوشم میومده. عطرش همون عطری بود که "زیبا" وقتی ایران بود میزد.

برچسب: نویسنده: باربد کاشانی تاريخ: پنجشنبه 14 آذر 1398 ساعت: 21:46

مطمئنا دیوونه ها بیشتر از کسایی که عاقل به نظر میرسن، به خدا اعتقاد دارن. البته شاید خدایی که اونا میبینن، برای هرکدومشون منحصر به فرده و هر دیوونه ای خدای خودشو داره.

جالبه که ببینی خدای هر کدوم از اونا چه شکلیه.

برچسب: نویسنده: باربد کاشانی تاريخ: پنجشنبه 14 آذر 1398 ساعت: 21:46

مدیرعامل سازمان فرد بسیار چاق و گدا سفتیه که سالهاست بخاطر رانتی که داشته، تونسته پروژه های بزرگی بگیره. من بعنوان طراح سیستم دیتای سازمان به همراه 5 نفر از اعضاء تیم منابع انسانی برای بررسی وضعیت نیرادامه مطلب

برچسب: نویسنده: باربد کاشانی تاريخ: پنجشنبه 14 آذر 1398 ساعت: 21:46

امروز یک فکری به تنم چنگ انداخت و از شدت ناراحتی، تمام انرژیم گرفته شد.نمیدونم چرا ولی یهو وسط کار، به ذهنم رسید که شاید هرکسی برای تجربه شادی، سطحی توی زندگی براش تعریف شده که وقتی اون سطح به مرور زمادامه مطلب

برچسب: نویسنده: باربد کاشانی تاريخ: پنجشنبه 14 آذر 1398 ساعت: 21:46

چند روزیه خیلی خستم از این همه موضوعی که باید براشون تصمیم گیری کنم.هیکلم چاق و گنده شده و هنوز نتونستم یه باشگاه برم. دو ساله که هروقت میخوام برای خودم لباس بخرم، دو سایز کوچیک تر میگیرم. به خودم میگادامه مطلب

برچسب: نویسنده: باربد کاشانی تاريخ: پنجشنبه 14 آذر 1398 ساعت: 21:46

دختر جلوم وایساده بود. تکیه داده بود به میز من و من از میزم فاصله گرفتم و صندلیمو عقب داده بودم تا بتونیم رو در رو صحبت کنیم.گفتم: خب چرا نرفتی پس؟ مگه نگفتی درخواست کاری که از سوئیس داشتی OK شده؟با یادامه مطلب

برچسب: نویسنده: باربد کاشانی تاريخ: پنجشنبه 14 آذر 1398 ساعت: 21:46

مامان گفت: چرا امروز اینقدر ساکتی؟حواسم یه جای دیگه ای بود. گفتم: شما وقتی میخواستین بچه دار بشین، به خاطر خودتون بچه دار شدین یا بخاطر آینده ای که میدونستین میتونستین برای بچه ایجاد کنین تا شاد باشه ادامه مطلب

برچسب: نویسنده: باربد کاشانی تاريخ: پنجشنبه 14 آذر 1398 ساعت: 21:46

خداروشکر که شاده . . .

نشد (نتونستم) بگم امیدوارم باهم خوشبخت باشین؛ ولی همینکه میبینم با کسی هست که شاده، برام یه دنیا ارزش داره.

پی نوشت: چقدر سخته موقع حرف زدن، بغضتو جمع کنی که کسی نفهمه

برچسب: نویسنده: باربد کاشانی تاريخ: پنجشنبه 14 آذر 1398 ساعت: 21:46

تا یه زمانی، بی تاب جشن تولد ها بودم. از اینکه دارم بزرگ میشم، خیلی احساس خوبی بهم دست میداد.از یه جایی به بعد، تولد فقط با وجود یک نفر مفهوم پیدا میکرد. اینکه دارم بزرگتر میشم و کنار اون میخوام ادامهادامه مطلب

برچسب: نویسنده: باربد کاشانی تاريخ: يکشنبه 26 خرداد 1398 ساعت: 2:56

صفحه بندی