چند روزیه خیلی خستم از این همه موضوعی که باید براشون تصمیم گیری کنم.
هیکلم چاق و گنده شده و هنوز نتونستم یه باشگاه برم. دو ساله که هروقت میخوام برای خودم لباس بخرم، دو سایز کوچیک تر میگیرم. به خودم میگم، من که این هیکل نمیمونم، چند روز دیگه رژیم میگیرم، ورزش میکنم و دوباره برمیگردم به همون هیکلی که سال 91 داشتم، ولی هر روز دارم چاق تر میشم.
موهام داره میریزه. همون موهایی که یه روز زیبا بهم گفت: چقدر خوبه که سرت رو پامه و میتونم موهاتو نوازش کنم. وقتی توی آسانسور شرکت زیر نور مستقیم چراغ کوچیک آسانسور وایمیسم، میتونم ببینم که چقدر موهام کم پشت شده.
از همه بدتر، دیگه نمیتونم بنویسم، نمیتونم شعر بگم. انگار همه لغت هایی که بلد بودم رو توی یه کتاب توی یه روز زمستونی توی سال 91 جا گذاشتم و دیگه چیزی برای نوشتن ندارم.
خیلی سخته که نتونی بنویسی.
خیلی سخته که از خودت خسته بشی.
خیلی خسته که نتونی بشینی و فقط یه لیوان چایی گرم بخوری و لبخند بزنی
برچسب:
نویسنده: باربد کاشانی