امروز یک فکری به تنم چنگ انداخت و از شدت ناراحتی، تمام انرژیم گرفته شد.
نمیدونم چرا ولی یهو وسط کار، به ذهنم رسید که شاید هرکسی برای تجربه شادی، سطحی توی زندگی براش تعریف شده که وقتی اون سطح به مرور زمان پر میشه، دیگه شادی براش اتفاق نمیفته.
یعنی من تا الان، هرچقدرم کم، ولی همین میزانی از شادی که از کودکی تا چند سال پیش تجربه کردم، اون نهایت میزان من بوده.
وگرنه چه دلیلی داره که سال هاست نمیتونم یه لبخند ساده از ته دل بزنم، یا نمیتونم یک ساعت کنار کسی که باهاش آرامش دارم بشینم و فقط یک لیوان چای بخورم.اگه اینطور باشه، باید یه سری فاکتورها باشن که شادی مقدر شده برای آدم ها رو کم یا زیاد میکنن. یعنی با یه سری از حوادث، موجب میشه سطح قابل دریافت شادی توی زندگی ادم افزایش پیدا کنه یا اینکه اونقدر کم بشه که دیگه نتونی چیزی بهش اضافه کنی.
حس میکنم 6 ساله که چیزی توم مرده. مثل یه بچه شدم که گردن جوجش یه طناب انداحته بود تا با خودش ببره توی کوچه بازی کنه، ولی جوچه سال هاست که مرده و بچه هنوز داره جنازه جوجه رو با خودش میکشه تا شاید بتونه باهاش سرگرم بشه.
برچسب:
نویسنده: باربد کاشانی