چند روز پیش، برای دریافت مدرک دانشگاهیم برگشتم به شهر سیاه. شهری که همیشه تاریک تاریک بود، تا روزی که برای اولین بار "زیبا" رو دیدم.
بطور بسیار شگفت آوری، یک دوست مشترک مارو به هم رسونده بود. حتی سالها بعد از اینکه ما ازدواج کردیم هم هنوز اون دوست مشترک نمیدونست که چه کار بزرگی برای من انجام داده بود و چطور نور به دنیای من سرازیر کرده بود.
یک روز که با زیبا رفته بودیم دانشگاه تا برای دریافت مدارک فارغالتحصیلیش اقدام کنه، توی حیاط دانشگاه از خستگی نشستیم روی یک نیمکت آهنی. از توی کیفم کتاب "دخترها به راحتی نمیتوانند درکش کنند" رو درآوردم و یکی از قسمت های کتاب که هردومون بینهایت دوستش داشتیم رو برای صدمین بار براش خوندم.
ترکیب نوشته های پوریا عالمی با طرحهای توکا نیستانی. چه اتفاق خوبی بود اون کتاب، چه لحظههای خوبی رو میساخت اون نوشته ها و طراحی ها.
برای صدمین بار خوندم و دوباره به این جمله رسیدم که " دور تو که بگردم، جهانگردی هستم که دور دنیا را در چشم بر هم زدنی گشته است" و به چشمهای زیباش زل زدم.
زیبا عادت داشت سایه آبی میزد. چشماش شکلاتی کم رنگ بود و با سایه آبی بینهایت به دل من مینشست. وقتی نگاهش میکردم، شهدی غلیظ از آرامش و نور روی تمام تنم رو میپوشوند و من گرم گرم میشدم.
چند روز پیش، دوباره به همون نیمکت آهنی نگاه کردم. زنگ زده بود. کامل کامل با زنگ آهن پوشیده شده بود، مثل دل این روزهای من.
چند سالیه که کتاب زیاد خریدم، اما زیبایی نبود تا براش بخونم، اگر هم به قسمتی از کتاب میرسیدم که خیلی برام جالب بود، دیگه دورش خط نمیکشیدم تا برای زیبا بفرستم یا اونقدر بخونمش تا حفظ بشم و در یک لحظه عاطفی که مثلا دستشو گرفتم یا توی یه کافه زل زدم به چشماش، با غرور براش بخونم و اون هم با لبخندی که هیچوقت نفهمیدم چطور میتونست اونقدر زیبا باشه، حلالی روی صورتش ایجاد کنه که دندونهای سفیدش یک ماه سفید رو بخاطرم بیاره که روی زمین، توی کافه و در فاصله کمتر از نیم متری من نشسته و دریای متلاطمی توی سینه من وحشیانه از جذبۀ اون ماه به مَد برسه طوفانی بپا بشه که تمام شهر دلم رو زیر و رو کنه.
زیبا نیست و انگار کتاب ها حرف قشنگی دیگه برای گفتن ندارن، نقاشها هیچ طرحی ندارن که ارزش دیدن داشته باشه و هیچ شهری دیگه جای موندن نیست.
برچسب:
نویسنده: باربد کاشانی