خرید بک لینک

درباره سایت

453

آخرین مطالب

امکانات وب

هر بار که روز تولدم میگذره، احساس میکنم جای یکسال بزرگتر شدن، بیست سال پیرتر شدم.

یادم میاد که از اولین روزی که فهمیدم کاملا تنهام، به جای بزرگتر شدن، فقط پیرتر شدم.

به تاریخ عادی 33 سال زندگی کردم، ولی طبق تقویم تنهایی، الان تقریبا 95 سال سن دارم و خیلی وقته نمیتونم زمان دقیق اتفاقات خوب رو به یاد بیارم، یا حتی یادم نمیاد آخرین باری که از ته دل خندیدم چه زمانی بوده، یا حتی یادم نیست اتفاقات خوب چطوری پیش میومدن.

الان میتونم مثل بابا بزرگای حوصله سربر بشینم و برای جوونا از گند بودن این دنیا بگم و به چندتا شخصیت تاریخی فحش بدم و برای نصیحت کردن اون جوون بگم: دوران ما که اینجوری نبود

و یاد روزهایی بیفتم که جوون بودم و میتونستم ساعت ها راه برم موسیقی گوش کنم و فارغ از هر دغدغه ای، به این فکر کنم که رد شدن نسیم از روی پوست لذت بخش تره یا تماشای یک پرنده روی یک شاخه بسیار نزدیک؟

سن فقط یه رقمه که نشون میده چندسال مونده تا به مرزی برسی که اگه سکته قلبی کنی، کسی نگه : "آخ، بنده خدا جوون بودا". یا یه چیزیه که وقتی میری دکتر، چون مقدار مشخصی از اون رو رد نکردی، دکتر هنوز بهت نمیگه: "مردا وقتی به این سن میرسن باید پیش متخصص مردان برن و یه سری آزمایش ها رو بدن تا مطمئن بشن مشکل خاصی ندارن. همه مردا مبتلا به یه سری چیزها میشن، فقط باید مراقبت کرد که وخیم تر نشه". یا یه کاری میکنه که وقتی پدرت روی میز کارت سیگارو میبینه، ناراحت میشه، ولی روش نمیشه بزنه تو گوشت یا حتی به روت بیاره که داری خودتو میکشی.

برچسب: نویسنده: باربد کاشانی تاريخ: شنبه 30 فروردين 1399 ساعت: 13:12

صفحه بندی