دوستی منو به محفلی دعوت کرد که اسم محفل، در کمال فروتنی، "روشنفکری" بود.
جایی بود که شعر خوانده میشد، فیلم نقد میشد، کتاب معرفی میشد و کارهایی از این دست که اگه توی جامعه امروز ما کسی انجام بده، با پوزخند میگن: "طرف اسکله. نمیتونه فالور توی اینستا جمع کنه، رفته توی این کار که بگه من بیعرضه نیستم، حوصله اینکارارو نداشتم".
روی اولین صندلی نشستم، یک نفر متنی رو زیر هم نوشته بود و بعنوان شعر خوند و چندنفر نقدش کردند. یاد اون روزی افتادم که توی کانون ادبیات گفتم: ما دردی داریم به اسم "خود شاملو پنداری" و این درد زمانی توی مغز ما تیر میکشه که کتاب شاملو رو میخونیم و هی دوست داریم ما هم چیزی بنویسیم و وقتی مینویسیم، نهایتا میتونیم به یک برداشت دست چندم از شعرهای اولیه شاملو برسیم. مثل نقاشی یک کور مادرزاد از برج ایفل، اون هم فقط از روی برداشت هایی که دیگران از اون برج براش تعریف کردن.
و اون روز آخرین روزی بود که به کانون ادبیات رفتم
نفر بعد، یک عکس رو به نمایش گذاشت. عکس انسانی بود که انگار وسط های پوشیدن یک ژاکت ازش گرفته شده بود. کمرش برهنه بود و هنوز توی لباس جا نشده بود و اون فرد روی دو تا جعبه نشسته بود. معلوم نبود مرد هست یا زن. وقتی این عکسو دیدم، فقط میتونستم براش یه اسم انتخاب کنم و اون هم چیزی شبیه این بود: "دارم آماده میشم، اما اگه چراغ هارو خاموش کنین و خودتون برید، من راحت ترم"
اما چیزی نگفتم
تقریبا تمام افراد حاضر در مجلس شروع کردند به بیان برداشت هاشون از عکس. مثل اینکه کسی بیاد جلوی خورشید درحال غروب کردن بشینه و هزار استعاره از قرمزی آسمون و افول خورشید بگه. دقیقا همون لحظه ای که دوست داری بگی: عزیز من، دو دقیقه دهنتو ببند و ساکت شو. این فقط یه غروبه. لال شو و بذار ببینم تغییر رنگ آسمون چه روندی داره. خود خورشید داره حرف میزنه و تو فقط نویز داری روی صدای اون ایجاد میکنی.
دقیقا توی اون لحظه همین حس رو داشتم
خیلی دوست داشتم از اعضاء اون جلسه بپرسم که "دقیقا منظور از روشنفکری چیه؟"
ولی چون حوصله هیچ چالشی رو نداشتم، سعی کردم با خودم یه جلسه بذارم و ببینم دقیقا به چه جوابی میرسم. در حین اینکه بقیه داشتن در رابطه با یک فیلم کوتاه که تازه تموم شده بود نظر میدادن، من به این نتیجه رسیدم که میتونم سه تا تعریف از روشن فکری رو توی برگه جواب بنویسم: 1) شاید منظور از روشنفکری، ایجاد تغییراتیه که باقی افراد از انجام اون ترس دارن. 2) شاید منظور از روشن فکری، فکرکردن برخلاف پارادایم های جامعه هست. 3) شاید منظور از روشن فکری، برداشتن رنگ نارنجی از توی جعبه مداد رنگی توی کلاسیه که باقی افراد فقط یا مداد سیاه برمیدارن یا مداد قرمز.
کمی به لیست نگاه کردم، دیدم حتی برای تعریف روشنفکری هم صلاحیت ندارم، چه برسه به اینکه بخوام جایی بگم عضوی از این گروهم. لیست جوابهامو توی ذهنم مچاله کردم، اما انداختم یه گوشه ای که همش جلو چشمم باشه و یه روزی شاید بتونم جوابشو پیدا کنم و از اون به بعد هرجا بحث روشنفکری شد، بتونم جوابمو بکوبم توی صورتش.
و از جلسه رفتم بیرون و آهنگ "شب توی راه واویلا"ی شهرام شب پره رو پلی کردم. فعلا واسه من روشنفکری یعنی اینکه توی دوران ساسی مانکنها و تتلو ها، توی پلی لیستم هم شهراه شب پره دارم، هم nessun dorma ی پاواروتی
برچسب:
نویسنده: باربد کاشانی