خیلی جوون بودیم. هنوز نه من و نه اون به 25 سال نرسیده بودیم. قوی و با انرژی و پر از امید.
داشتیم از سربالایی یکی از خیابونای آفریقا بالا میرفتیم.
جفتمون عاشق فیلم "شب های روشن" موتمن بودیم. دیالوگ "این سر بالایی پدر آدمو درمیاره" که به یک بحث مفصل بین رویا و استاد توی فیلم ختم میشه رو شروع کرد و تا وسط هاش ادامه داد.
گفت برام یه شعر بخون.
من از اصلانی براش یه شعر خوندم و تا انتهای اون کوچه بلند رفتیم.
به همین سادگی، شد یه خاطره شیرین.
این روزا که خواهرم توی اون خیابون خونه گرفته و مجبورم توش رفت و آمد کنم، اون خیابون برام شده مایۀ دق. دیگه پیرتر از اونی شدم که بخوام پیاده اون سربالایی رو بالا برم، ولی حتی وقتی ماشین داره از اون سربالایی میره بالا، نفسم بند میاد.
دوست داشتن، اتفاقیه که فقط یک بار رخ میده. با فرد مناسب و در زمان مناسب. یعنی چیزیه که احتمال رخ دادنش خیلی خیلی کمه و اگرم اتفاق بیفته، مثل برنده شدن توی یه بخت آزماییه و احتمال وقوع مجددش "تقریبا" برابر با صفره.
و افسوس که وقتی آدم جوونه، نمیدونه که احتمال وقوع این حادثه، چقدر توی زندگی اندکه و قدر همون یه بارو باید با تموم وجود بدونه.
برچسب:
نویسنده: باربد کاشانی