دختر جلوم وایساده بود. تکیه داده بود به میز من و من از میزم فاصله گرفتم و صندلیمو عقب داده بودم تا بتونیم رو در رو صحبت کنیم.
گفتم: خب چرا نرفتی پس؟ مگه نگفتی درخواست کاری که از سوئیس داشتی OK شده؟
با یه لحنی که مثل بچه ای بود که شیشه ای رو شکسته و داره جلوی پدربزرگ نه چندان سخت گیرش جواب پس میده، سرشو انداخت پایین و گفت: چرا. ولی نشد. یعنی نتونستم.
گفتم: مشکل زبان داشتی؟ من فکر میکردم خیلی وقته داری زبان میخونی.
گفت: نه، مشکل زبان نبود. مشکل تنهایی بود. مشکل اینه که میدونم اگه برم، دیگه توی اون حالت میمونم و تغییری نمیکنم تا پیرشم. دیگه نه خبری از بچه هست و نه زندگی مشترک و نه همه اون چیزایی که فکر میکردم یه روزی خوشبختی با اونا شکل میگیره.
نمیتونستم حرفی بزنم که بخوام دلداری بدم. شاید اصلا نمیدونستم که باید دلداری بدم یا همینجوری ساکت بمونم. راستش اصلا هیچ حرفی هم برای گفتن نداشتم.
گفت: از بچه ها شنیدم که کارت جور شده. خوبه که تونستی با خودت سر این موضوع کنار بیای. من نتونستم کنار بیام با رفتن.
گفتم: من اینجا دنبال خودم گشتم، ولی نتونستم پیدا کنم. دیگه خسته شدم. میخوام برم اونور که دیگه مطمئن باشم اگرم بخوام دنبال خودم بگردم، دیگه پیدا نمیکنم. حداقل دیگه همش استرس ندارم که باید یه چیزی پیدا کنم و هنوز نکردم.
تا در آئینه پدید آیی، عمری دراز در آن نگریستم . . .
برچسب:
نویسنده: باربد کاشانی