اتفاق عجیبی که توی این تزریق ها وجود داشت این بود که زمان هایی که آماده تزریق میشدم رو دوست داشتم. برام عجیب بود که منی که از بچگی از آمپول و خون دادن و .... فراری بودم، چطور این روزها تزریق ها برام خوشایند شده (یا شاید حسی که اسم دیگه ای داره و من نمیدونم)
چند بار آخر خیلی ذهنم درگیر این بود که خودمم از ترزیق ها استقبال میکنم و دیگه ترجیح میدم داروهام تزریقی باشه تا قرص و ....
چند روز پیش چیز جالبی فهمیدم. دیدم زمانیکه میخوام تزریق کنم، هیچ چیز دیگه ای توی ذهنم نیست، جز همون لحظه و دقیقا همون سرنگی که داره توی رگم چیزی وارد میکنه یا داره ازم خون میگیره؛ فقط و فقط همون اتفاقه که مهمه و همه فکرهای دیگه از ذهنم پاک میشن. یه چیزی مثل فراموشی مقطعی. چیزی که واقعا بهش نیاز داشتم و دارم.
دقیقا بخاطر همین بود که این چند ماه، خودمم دنبالشون بودم و دیگه بدم نمیومد (یا شاید کمتر بدم میومد)
برچسب:
نویسنده: باربد کاشانی