همیشه وقتی باهاش حرف میزدم، خنده روی لبم داشتم؛ لبخندی بود که بخشیش ناخواسته بود. حرکاتش برام جالب بود. طوری که بعضی وقتا که داشت در رابطه با چیزی توضیح میداد (خصوصا چیزهایی که درکش برای مردها سخته، مثل تفاوت رنگ ها، یا احساسات و ...) وقتی میدید لبخند روی لبم دارم به شوخی با خنده بهم میگفت: چیه؟ داری مسخرم میکنی؟ و منم همیشه و همیشه میگفتم: نه، وقتی با این اشتیاق حرف میزنی خوشم میاد.
امروز داشتم بهش میگفتم که از فردا نمیام. همون لبخند رو هم روی لبم داشتم.
ناراحت شد، گفت: چرا؟ نمیتونی یه کاریش کنی؟
گفتم: از تکرار یه سری از کارها خسته شدم. خیلی خستم از اینکه میبینم یه کاریو هزار بار باید بگم، بعد نشه، بعد دوباره باید تکرار کنم. این چرخه بی نهایت، خیلی خستم کرده.
حتی دیدن چهره ناراحتش هم لبخند روی لبم میاره. خیلی ظریفه.
گفت: شاهین، داری پیر میشی. فقط آدمایی که پیر شدن اینجوری میشن. زودتر از سنت پیر نشو. این جمله رو از یه دوست داشته باش.
نمیدونم چرا یهو لبخند روی لبم خشک شد.
راست میگفت. حس میکردم صد سالمه. اگه شناسنامه مو نبینم، نمیتونم تشخیص بدم که خستگی چند قرن رو تحمل کردم.
گفت: ناراحت شدی، بعنوان یه دوست همیشه میخواستم اینو بهت بگم.
گفتم: نه
دوباره لبخند روی لبم اومد. همیشه چشماش یه برقی داره.
برچسب:
نویسنده: باربد کاشانی