ده دقیقه پیش از شروع جلسه با مدیرعامل یک شرکت نیمه دولتی - نیمه خصوصی، وارد طبقه ای شدم که اتاق مدیرعامل و اتاق جلسات در اون طبقه قرار داشت. کنار صندلی های تعبیه شده برای مهمانان مدیرعامل، یک در بود که به آبدارخانه باز میشد. چون ماه رمضان است و باید افراد ظاهر روزه دار داشته باشند (خصوصا در چنین شرکت هایی که تکلیفشان با خودشان هم معلوم نیست، نه دولتی اند که قوانین سخت گیرانه داشته باشند و نه خصوصی کامل که بخواهند راحت کاری که دلشان میخواهد را انجام دهند)، لذا در آبدارخانه پس از هر ورود و خروج بسته میشود که اگر کسی چیزی خواست بخورد، مراجعین نبینند. من کنار نزدیکترین در به آبدارخانه نشسته بودم، معاون مالی اداری سازمان از جلوی من رد شد، در آبدارخانه را باز کرد و وارد آن شد. در را که بست، بوی نیمرو در محیط پیچید. با صدای نسبتا بلندی شروع به صحبت کرد: چطوری محمدعلی؟ خوبی؟ یه زن برات پیدا کردم. خواهر کریستف کلمپه، اسمش سکینه ......
و با الفاظ بسیار رکیکی صحبت هایش را ادامه میداد و آنطور که معلوم بود، تلاش چندانی هم برای آرام تر گفتن حرف هایش نداشت. ناخودآگاه سرم به سمت منشی مدیرعامل برگشت ، نمیدانم چرا من خجالت کشیده بودم؛ منشی اما ظاهرش تغییری نکرد و به کارش ادامه میداد. انگار همچین موضوعاتی در آن شرکت عادی است.
نمیدانستم بگویم طفلک این دختر که مجبور است هر روز همچنین مزخرفاتی را از چنین آدم هایی بشنود، یا بگویم خب شاید خودش هم چندان مشکلی با این موضوع ندارد، وگرنه میتوانست واکنشی نشان دهد. تصمیم گرفتم فکرم را منحرف کنم. آنقدر خودم نقاط پایین و بالا در رفتارهایم دارم که مسخره است اگه کسی را بخواهم نقد کنم.
وقتی خنده های آقای معاون از خندیدن به اسم خواهر کریستف کلمپ قطع شد، لقمه ای انگار در دهانش گذاشته بود، چون صدایش کاملا مشخص بود که دهانش پر است و ادامه داد: اول همه چیز خداس، آخرشم خداس. همین مرغو ببین، یه ذرس، ولی تخمی میذاره که آدم لذت میبره ازش. الحمدلالله ربالعالمین. و چنان غلیظ و عربی این لظف رو ادا کرد که انگار یکی از اعراب در حال صحبت است.
در را که باز کرد ناخودآگاه نگاهش کردم. مرد پنجاه ، پنجاه و پنج ساله ای بود، با شکمی بزرگ، یک تسبیح نقره در دست و محاسنی که از ته تراشیده بود. خانم منشی گفت: آقای مهندس، امروز ساعت 3 جلسه با هلدینگ دارید. فرموده بودید یادآوری کنم.
مرد به دختر نگاه نمیکرد و به جایی حوالی دست دختر بر روی میز خیره بود، گفت: ممنون.
و رفت.
همچنان چون خودم تناقض هایی در روحیاتم دارم و دارم تلاش میکنم که اونارو برطرف کنم، تلاش میکنم که کسی رو قضاوت نکنم، اما دیدن تناقض هایی به این صورت در تمامی جاهایی که تا کنون کار کردم، هم برام عادی شده و دیگه عجیب نیست، و هم از طرف دیگه همچنان مثل همیشه از دیدن این رفتارها ذجر میکشم.
برچسب:
نویسنده: باربد کاشانی